على اكبر دهخدا

1332

امثال و حكم ( فارسى )

اشاره : ترا پهلوى فربه نيست ناياب * كه دارى در يكى پهلو دو قصاب . نظامى . گوشترا كه خوردند استخوانرا به گردن نياويزند . تمثل : خردمند آنكسيرا مرد خواند * كه راز خود نهفتن ميتواند نه هركس كو خورد با گوشت نانرا * به گردن باز بندد استخوان را . ويس و رامين . گوشت سگ مردار بسگان اولى . قرة العيون . نظير : الخبيثات للخبيثين . گوشتش گوشتشرا مىخورد . گوشتم گوشتم را مىخورد . تحمل ديدار اين كار زشت نميتوانست يا نميتوانم كرد . گوشت گاو و زعفران . در قديم با ريشه‌هاى گوشت خشك‌شدهء گاو عطاران در زعفران غش مىكرده‌اند . شاه جهان نظم غير داند تا سحر من * اهل بصر گوشت گاو دانند از زعفران . خاقانى . گوش تواند كه همه عمر وى نشنود آواز دف و چنگ و نى ديده شكيبد ز تماشاى باغ بىگل و نسرين بسر آرد دماغ ور نبود بالش آكنده پر خواب توان كرد حجر زير سر ور نبود دلبر همخوابه پيش دست توان كرد در آغوش خويش وين شكم بيهنر پيچ‌پيچ صبر ندارد كه بسازد به هيچ . سعدى . گوشت و پوستش از تو استخوانش از من . وصيتى بود كه پدران و مادران معلم و استاد را ميكردند آنگاه كه كودك خويش بدبستان ميسپردند . گوش تو دو دادند و زبان تو يكى يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگو ( كم گوى و بجز مصلحت خويش مگو * وز هرچه نپرسدت كسى پيش مگو . . . ) بابا افضل كاشى . نظير : از حكيمى پرسيدند چرا استماع تو از نطق زياده است گفت زيرا كه مرا دو گوش داده‌اند و يك زبان يعنى دوچندانكه ميگوئى ميشنو . خواجه نصير الدين طوسى . گوشت يكديگر را بخورند استخوانشانرا پيش غريبه نمياندازند ( يا ) دور نمياندازند . اجنبى را به اسرار خود راه ندهند . گوش چهار شدن ( يا ) چهار كردن . با نهايت شيفتگى و دقت گوش فرادادن . مثال : به دو ديده نتوان ديد رخ عيسى را * چار گشته همه را گوش سوى نغمهء خر . بدر جاجرمى . گوش خر . بيهوده . در زيئى صدرهء مسيح بريد * عملش برد و گفت گوش خر است . خاقانى . گوش خر به فروش و ديگر گوش خر . . . كاين سخن را درنيابد گوش خر . ) مولوى .